روزمرگی های یه نوجوان

روزمرگی های یه نوجوان

همین طوری

آخرین ساعات سال جدید و چرت پرت های دیگه

496C6961
چهارشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۱۰، 23:40
درحال بارگذاری..

حقیقتا چند ساعت پیش اصلا حالم خوب نبود.

حالم خوب نبود توصیف جالبی نیست. حالم بد بود. حس می کردم از جامعه طرد شدم کسی دوستم نداره و ...

خب این که هست😂. ولی خب اهمیتی نداره. حالا که دارم فکر می کنم شاید دلیل علاقم به اون دختر خاص این بود که پارسال هم توی همین کلاس که همه ازم بدشون میومد این دختر با من خوب بود و با من خوب برخورد می کرد.

اممممممممممممم. حالا که فکر می کنم دوست دارم درباره آشنایی مون بنویسم بعدا خودم بیام بخونم. امیدوارم که بلاگفا از بین نره وگرنه ناراحت میشم.

اول اینکه الان حالم بهتره به مقدار خوبی. یه کلاس دو ساعته داشتم. یکم رفتم پیش خانواده. یکم پیانو زدم و ...

ظاهرا هنوز می تونم موفق بشم. شانسم کمه ولی شدنیه با تلاش زیاد. این خیلی مهمه. من واقعا امید دارم. میگفت که وضعم بد نیست خیلی عقب نیستم ولی خب هستم.

آره خلاصه وضع یه همچین چیزیه.

می خواهم خیلی بیشتر وقت بزارم باید همیشه چشمم به اهدافم باشه تا بهشون برسم. شاید بر خلاف خیلیا کاری که دارم براش می جنگم(شاید) رو دوست دارم.

دوست داشتنیه. بهش علاقه دارم. می خواهم بعدا توی همین عرصه کار کنم. تا آخر عمر. واقعا دوست داشتنیه.

امروز مامانم یه خانمه رو آورده بود که کمک کنه توی کارای خونه. من اصرار کردم که اتاق من اصلا نیاد. گوش نکرد. گفتم باشه حداقل فقط کتابخونم باشه و دست به میزم نزنه. گفت باشه.

بعد ۱ ساعت که اومدم دیدم تمام میزم پخش زمین شده بود. خیلی ناراحت شدم حقیقتا. تا چند ساعت از دست مامانم عصبانی بودم. خانمه بنده خدا فکر کنم سواد درست و حسابی نداره. کتاب هارو برعکس گذاشته بود. یه سیم کارت انداخت بود روی زمین. سیم کارته یه سیم کارت دائمی با یه شماره نسبتا رند بود. در حال ضرر مالی زیادی بودم.

راستی الان یه چیزی یادم اومد. برای آینده می نویسم که بعدا خندم بگیره. پول نقد نگه میدارم. پول های نو نو. ۱۰۰ تومنی ۲۰۰ تومنی بعضی وقتا هم ۵۰ تومنی. حدودا ۲ تومن داشتم ازین مبالغ ولی خب الان ۱/۳۰۰ ۴۰۰ اینا دارم. داداشم چند بار که خواست بره اردو از پولای من برداشت :)

البته من پول رو از بابام گرفتم ولی خب این شکلیه قضیه.

فکر کنم درست نیست داخل وبلاگ اینقدر طولانی نوشت. البته من هر کاری که دلم بخواهد می کنم و کسی برای من تعیین تکلیف نمی کنه(اوففففففففففففف).

می خواهم تا لحظه آخر تا آخرین جون برای اهدافم بجنگم بلکه بهشون برسم.

الان اتاقم یخ یخه. امروز کل خونه رو بوی وایتکس گرفته بود. هنوزم هست. با اینکه ساعت ها گذشته. پنجره اتاقمو باز کردم بو بره. نمی ره لامصب. حس می کردم دارم خفه میشم چند ساعت پیش.

امروز مامانم نوبت دکتر داشت. رفته بود بیرون. بعدش بیرون اعتراضات بود. ظاهرا پر چشم و دماغشون اسپری فلفل شده بود.😂😂

بعدش بابام سرهنگ های نیروانتظامی رو میشناسه. اونا اومده بودن کمک کرده بودن اینا رو از چشم مامان و بابای من بیرون آورده بودن. داداشمم رفته بود.

خیلی خوشحال و با هیجان اومده واسه من تعریف می کنه خیلی خفن بود خیلی هیکلی بودن لباساشون خیلی باحال بود ... :)

فردا هم نمی تونم برم باشگاه. به خاطر این وضع. کلاس پیانو می تونم برم ولی. اون قبل تر از باشگاهه ولی خب تایم برگشت باشگام می خوره به تاریکی. حقیقتا هم ناراحتم هم خوشحالم. نمی دونم چرا. التبه میدونم. خوشحالی از تنبلی میاد ناراحتی از نگران سلامتی بودن😂

امروز می خواهم به یه استاد پیام بدم. چند روز پیش هم پیام دادم تقریبا سگ محل هم بهم نگذاشت. ناراحت شدم. حقیقتا کسیه که تقریبا دوستش دارم. البته اینم بگم که سوتفاهم نشه مرد هستش این معلم عزیز ولی دوستش دارم. منظورم اینه که اون شکلی دوستش دارم.

چشمام رو که میبندم میسوزه. البته همیشه تقریبا همینطورم. کم پلک میزنم. نمی دونم چرا. حتی متوجه شدم وقتی تمرکز دارم کم هم نفس می کشم. خودم متوجه نبودم.

یه بار که از پیانو زدنم فیلم گرفتم دیدم هر چند ثانیه یه بار یه نفس خیلی بزرگ و بلند میکشم و بین هر دو تا نفس بزرگ دیگه نفس نمی کشم =)

بانمکم. نه؟

یه کاری که جدیدا انجام میدم و دوست دارم اینه که میشینم وبلاگ رندوم مردم رو می خونم. کار جالبیه.

حقیقتا بزرگ ترین آرزو بنده اینه که بتونم جای همه آدما زندگی کنم. دقیقا جای همشون ها. یعنی تک تک آدما. دوست دارم اگه بشه کل عمرشون رو زندگی کنم. نشد یه روز. نشد حتی یه ثانیه. فقط بتونم بفهمم اون لحظه چه حسی دارن. ولی خب. در حد آرزو خواهد ماند تقریبا. ولی خب با خوندن وبلاگ ملت این تا حدودی(تقریبا) ارضا میشه.

با یه حساب سر انگشتی میشه دید که حتی اگه به ازای هر آدم یه ثانیه حس اونا رو داشته باشم حدودا 220 سال طول می کشه. تازه جمعیت کره زمین رو خیلی کم گرفتم. ۷میلیارد گرفتم که خیلی بیشتره.

تازه ۱۶ ۱۷ سالش گذشته. یعنی اگه بخواهم از همین الان شروع کنم باید ۲۳۷ سال عمر کنم.

خیلی باحاله. که بتونی جای همه آدما باشی. دوست دارم زن بودن رو هم تجربه کنم. مثلا پریود بشم. احساسات اونا رو داشته باشم. دنیا رو از دید اونا ببینم. این مورد فکر کنم خیلی به کار بیاد. هم برای زنا هم برای مردا. یعنی آدم بتونه مثلا برای یه هفته یا یه ماه دقیقا زن بشه.

اینطوری دنیا خیلی قشنگ تر میشه. آدما همدیگه رو بهتر درک می کنن. تبعیض خیلی کم میشه و ...

آها. خب. فکر کنم وقتشه که درباره نحوه نزدیک شدن و همچنین دور شدنم با اون دختر خاص صحبت کنم.

متاسفانه اون دختر خاص وبلاگ داشته که حذف کرده حدودای یه هفته پیش. اصلا اومدم وبلاگ اونو پیدا کنم که خودم وبلاگی شدم :)

امممممممممم. خب. من توی کلاس مربوطه خیلی خفن تر از بقیه بودم. همیشه سوالاتی که حل می کردم با تایم کم رو حتی با تایم زیاد هم یه سریا حل نمی کردن.

بعدش معلممون همین معلمست که میگم خیلی دوستش دارم و آدم جالبیه.(یه چیز باحال بگم. این معمله دو تا بچه داره. بعدش زنش دختر عموش بود فکر کنم. اینا بعض وقتا بچه هارو می خوابونن با همدیگه شبا میرن پارتی:)))‌) خیلی بانمکه واقعا) یه بار با این دختر خاص شرط بست و اون دختر خاص هم قبول نمی کرد.

پس منم وارد شرط شدم که سود ببرم چون مطمئن بودم از درستی جوابم. سوووووووووو. بردیم!! شرط رو بردیم. فکر کنم قیمت یه پیتزا بود. ولی خب اینقدر همه چی گرون شده که یادم نمیاد :) ولی یادمه چه تاریخی بوده. همین دی این ها بود. دی ۱۴۰۳.

بعدش به من گفت آیدی بده که شماره کارت بگیرم و ...

حالا چند تا چیز این وسط باید مطرح بشه. یک اینکه من خیلی انیمه دیدم تا الان. یه تعداد خیلی زیادی هم انیمه عاشقانه دیدم. اون دارم حال روحی خوبی نداشتم. اگه یکم قبل تر از اون دوران بود یا یکم بعد تر میگفتم نمی خواهد و بهش آیدی نمیدادم. و یه چیز دیگه. اون کلاسه خب یه گروه داشت که منم توش بودم اونم توش بود. یعنی میدونستم که اگه من بهش آیدی ندم خودش میتونه پیدا کنه.

حالا یه چیز باحال. حدودا یکی دو هفته یه دختره بهم پیام داد که خوشم ازت اومده بیا با هم آشنا بشیم. منم به یکی از دوستام پیام دادم. اومدم نشستیم با هم کلی خندیدیم. به دختره. البته مطمئن بودم که الکیه. خل نیستم که. بعدش مشخص شد که اون مثلا یکی از آشنا های یکی از دخترای کلاسه.

خب. بعله. دوست این دختر خاص بوده. این دختر خاص می خواسته بررسی کنه که من پا میدم یا نمیدم مثلا یه زمانی خیانت می کنم یا نمی کنم و ...😂(خیلی واسم جالبه. تا قبل از اون همچنین الان هیچ وقت فکر نمی کردم واسه یه دختر جذابیت داشته باشم. همیشه فکر می کردم قراره از من فراری باشن و ...)

خب. اون پیام داد بعد کلاس. کلاس حدودای ۷ و ۸ اینا تموم بود.

بعدش نشستیم کلی حرف زدیم(کلی استیکر و گیف چرت و پرت فرستادم + کلی مسخرش کردم و ... 3>). چرا منی که قرار نبود پا بدم اینقدر چت طول کشید؟

چون اون همش میگفت شماره کارت بده منم میگفتم نمیدم. با اینکه خیلی راحل می تونستم دیگه سین نزنم و ... ولی خب گفتم که تو اون موقع ها حال روحیم خیلی خوب نبود.

خلاصه که آره گذشت. تصمیم گرفتیم دوست بشیم(Just friend!)

برنامه این بود. ولی خب من بیشتر دلم براش سوخته بود اون موقع. گفتم باشه. فردا تصمیم گرفتم کاری کنم که این دوستی ۲۴ ساعت بیشتر دوام نداشته باشه.

رندوم شت رفتم گفتم دوستش دارم و ...

اولش مقاومت کرد. یه روز. روز سوم پا داد. گفت منم. بعدش بلاک شدم. یه هفته. بعد یه هفته با یه اکانت دیگه پیام دادم و ...

آره خلاصه. بقیش رو فکر کنم واسه خودم نوشته باشم. لازم نمیبینم بگم. صرفا جالب بود واسم. خواستم یه مرور خاطرات بشه.

اون دختر خاص چیزی که واقعا جذبم کرد اون زمان این بود که خیلی خوشگل بود :) خیلی صداش خوب بود :) خیلی بامزه و بانمک بود :)

از همون روز اول شروع کرد از خودش تعریف کردن که خیلی زور بدنیش زیاده =) میگفت که همرو تو مچ می خوابونه. تو کشتی و ... . حتی می تونه داداشش که از خودش ۶ سال بزرگ تره رو هم کتک بزنه :)

هنوزم همینطوره. چند وقت پیش که باهاش صحبت کردم گفتش که مدرسه مسابقه مچ اندازی برگزار کرده شده نفر دوم.

بعدش یه بامزگیه دیگه که داره همش میگه خیلی خوشگله. البته خیلی وقته دیگه عکسشو ندیدم. صداشو نشنیدم. ولی خب. دیگه مهم نیست.

یا حتی مینشست واسم تعریف می کرد که آره ما خیلی پولداریم :) شاید از نظر خیلیا اگه با همچین کسی روبرو میشدن سریع میذاشتن کنار. ولی به نظرم خیلی بامزست.

همچین آدمایی واقعا دوست داشتنین.

و آره خلاصه. اینطور گذشت. کلا دخترا آدمای جالبین. این جالب بودنه از اینجا میاد که توی مدارس خراب شده این کشور دختر مختر نمیبینیم و کاملا موجودات ناشناخته این واسمون.

چند وقت یه ایمیل از این دختر خاص دریافت کردم. حالا زیاد بود ولی آخرین چیزی که بنظرم خیلی بامزست این بود: "خوابم نمیبره تقصیر شماست بگو ییخشید!" :)

بامزست این دختر خیلی.

یه یادآوری و مرور هم بکنم. یه مدتی (حدودا ۴ ۵ ماه) کلا با هم حرف نزدیم. بعدش ماه پیش با هم صحبت کردیم تقریبا. یکی دو هفته پیش. تصمیم دیگه آخرین بار بر این شد که خداحافظ. هر کدوم اهداف بزرگ خودمون رو داریم. دیدیم اینطور تمرکز نخواهیم داشت(هنوزم ندارم) پس باید همو ببوسیم بزاریم کنار. همین کارم کردیم. ولی کاشکی میبوسیدیم میذاشتیم کنار ولی خب نشد :)

من فکر کنم کم کم باید از فکر این دختر خاص در بیام. شاید هم باید صرفا بتونم موقع تمرکز کردن بهش فکر نکنم و تمرکزم رو حفظ کنم. شاید بعدا همین دختر خاص رو دیدم و یه زمانی با هم ازدواج کردیم و تا آخر عمر با همین بشر به خوبی و خوشی زندگی کردیم. کسی چه میدونه؟

آره. باید برم یه آزمونی رو پرینت بگیرم. مسواک بزنم. برنامه ریزی کنم. قبل ۱۲ بخوابم. فردا خیلی کلاس دارم. حدودا ۶ ساعت برای کلاسام میره. تازه فردا باشگاه هم ندارم وگرنه خیلی بیشتر میشد.

فکر کنم بهتره همین چیزای طولانی رو توی قسمت ادامه مطلب بنویسم ولی فکر کنم دیگه خیلی دیره :) انشالله از آینده های نزدیک.

راستی. بعد از این میرم و یکم وبلاگ ملت رو هم می خونم. بامزست 3>.

راستی. واقعا آدما با کسایی که در ارتباطن خیلی شبیهشون میشن. من شبیه اون دختر خاص شدم و اون شبیه من. اینم گفتم بگم بانمک بود. فکر کنم از اینجا هم معلوم باشه :)

خب. بای بای

ترد شده از جامعه

496C6961
چهارشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۱۰، 18:48
درحال بارگذاری..

الان سر یه کلاسیم. حدودا ۱۵ نفریم.

متوجه شدم همشون بجز من با هم در ارتباطن و دو سه تا گروه دارن که با هم دیگه اختلاط می کنن.

حقیقتا نمیدونم حتی مشکلم کجاست که تو جوامع انسانی جایی برای من نیست ...

496C6961
سه شنبه ۱۴۰۴/۱۰/۰۹، 17:9
درحال بارگذاری..

رندوملی سلام.

دیروز حوصله نداشتم. اول نوشتم ولی اینجا نه.

دیروز نخوندم خیلی. امروز هم نشد.

کار خونه گریبانگیرم شده.

چند تا کار بود که باید کمک می کردم. اجباری. معمولا کمک نمی کنم ولی خب.

الان دارم با یه دوست همزمان چت می کنم. تنها دوستی که دارم.

خیلی از آدما آدما اطرافشون رو دوست حساب نمی کنن

میگن با فلانی همکلاسیم همکاریم فلانیم بهمانیم. ولی تا وقتی که با هم کنار هم بهشون خوش بگذره دوست محسوب میشن بنظرم.

وقتی میگم دوستی ندارم یعنی همچین کسی رو ندیدم. خیلی وقت آدم همسن خودم ندیدم

تقریبا آخرین بار که همسن خودم رو دیدم آخرای خرداد بوده امتحانات پارسال.

حس جالبی نیست. اون موقع هم دوستی نداشتم. یعنی که چفت باهاش در ارتباط باشم. با هم بیرون بریم. درد و دل کنیم و ...

ولی خب یه خیلی همکلاس داشتم. مشتی بودیم. خوش میگذشت. میرفتم مدرسه کلی میخندیدیم.

کلی کارای عجیب و غریب می کردیم. کلی گیر می افتادیم.

معاون دوستمون بود. دوستش داشتم. بقیه معاون ها خیلی سختگیر بودن الکی ولی این یکی کارمون نداشت(تقریبا)

صندلی های آموزشگاه رو کش میرفتیم. چرخدار بودن. یکی مینشست. یکی دیگه هل میداد. کل مدرسه رو میچرخیدیم.

همشو. خیلی بامزه بود. یادش بخیر. گفتم فکر کنم. پارسال همین موقع ها با اون دختر خاص آشنا شدم. گوشی مبردم مدرسه. زنگ تفریح ها خیلی آروم می رفتم یه گوشه. چند تا پیام می فرستادم چک می کردم بببینم چیزی گفته یا نه

اون دختر خاص حس می کنم بشیتر از من همیشه درس خونده و می خونه. فکر کنم دیگه نتونتم هیچ وقت باهاش حرف بزنم(هیچ وقت ندیدمش که بخواهم بگم ببینمش)

ولی خب نتایج خوبی نمگیرفت. نگرفت. امیدوارم موفق بشه.

فکر کنم باید برم. کار دارم. حوصله ندارم. انگیزه ندارم. ولی خب. یه چیز دارم اونم امیده

ولی خب. امید به هیچ دردی نمی خوره. ولی خب شاید انگیزه و حوصله هم اومد. امیدوارم بیاد :)

آشنایی و معرفی(شاید)

496C6961
دوشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۰۸، 0:12
درحال بارگذاری..

خیلی وقت پیشا وقتی بچه بودم وبلاگ خودمو داشتم. داخل آموزش پایتون میذاشتم :)

دوست داشتم معروف بشم از اونجا ولی نشدم. ولی خوشحالم که نشدم.

اسمم شاید برای خیلیا کافی باشه برای ناشناس بودن ولی برای یه سریا نه. بگم که خیلی اذیت نکردم خودمو برای ناشناس بودن. با یکم تلاش میشه بدستش آورد :)

خب. آره. نوجونم. شاید. در همین حد بگم پسرم و ۱۶ سالمه.

زندگی جالبی ندارم. خیلی وقتا کارایی می کنم که دوست ندارم انجام بدم. دوست دارم موفق بشم ولی ترجیحم کار هایی که منو به موفقیت نزدیک نمی کنه.

می نویسم. زیاد می نویسم.

از ۱۸ دی ۱۴۰۳ تا الان که میشه تقریبا دیگه ۸ دی ۱۴۰۴ ۴۲۲۷ خط نوشتم. داخل یه فایل txt. سرعت تایپم بنظرم بد نیست.

مدرسه نمیرم. عملا باید برم. کلاس یازدهمم مثلا. زمان امتحاناته. غیبت کامل قراره بخورم. از اول سال هیچی درس نخوند.

حقیقتش رو بخواهم بگم دنبال وبلاگ یه بنده خدایی میگشتم. تعریف از خود نباشه فکر کنم برنامه نویس خوبی باشم. یه کوچولو هک مک و اینا هم کار کردم که به درد نمی خوره حقیقتا. دیدنش توی فیلم خیلی بهتر از دانششه.

وبلاگ اون شخصی که می خواستم رو پیدا کردم. زیر ۲ ۳ دقیقه. با اینکه از طرف فقط اسمش رو میدونستم. اون اسم هم متاسفانه اسم خیلی یونیکی نبود. ولی خب.

بزار حداقل این شکلی به خودم افتخار کنم که آره من خفن بودم که راحت پیداش کردم. پیداش کردم. ولی خب پاک کرده بود. شاید هم اشتباه پیدا کرده بودم. ولی بنظرم خودشه.

چند روز پیش ایمیل داد که پاک کرده. هیچ وقت نمی دونم چرا نرفتم سراغ وبلاگش.

نمی دونم چه بلایی الان سرم اومده که دارم اینا رو می نویسم. صرفا وقتی داشتم دنبال وبلاگ اون میگشتم دیدم مردم چی نوشتن. از ai پرسیدم اصلا وبلاگ واسه چیه. خب تصمیم گرفتم اینجا هم بنویسم :)

معمولا وقتی واسه خودم می نویسم میگم اون لحظه چه آهنگی گوش می کنم.

Dusk Till Dawn.

خیلی قشنگه. دوستش دارم. خیلی زیاد.

داره باد زیادی میاد. خونه میلرزه. کاغذ دیواری داریم عوض می کنیم. نتونستم امروز پیانو بزنم.

حقیقتا. نمی دونم حقیقت چیه.

نمی دونم. شاید عاشق یه دختری شدم. تقریبا از ۲۱ دی ۱۴۰۳.شایدم فقط چون بچم.

دوست داشتم بچه بودم و بزرگ نمیشدم. یا اینکه یه دفعه به یه سن نسبتا خوبی تلپورت میشدم.

الان ۲۳:۵۲ هستش. من باید بگیرم بخوابم. حالا این سوال پیش میاد که چرا. تو که درس نمی خونی مدرسه نمیری و ... اممممممممممممممممم چون کار دارم.

خیلی کار دارم. برای آینده که ای امیدوارم رقم بخوره باید خیلی کار ها بکنم. حقیقتا بعضی وقتا توی فکرای چرت و پرتم به این فکر می کنم که مثلا یه آدم جالبیم توی فضای مجازی.

ظاهرا اینجا خیلی جای بدی برای همچین چیزی نیست.

مسواک زدم یکی دو ساعت پیش ولی حواسم نبود چند دقیقه پیش از مامانم بیسکویت گرفتم. مهم نیست خیلی. انشالله که دندونام همین یه شب خراب نمیشه.

باید سعی کنم سریع کارو جمع کنم. ولی خب هی دوست دارم بنویسم. گور باباش.

بازی کردن خیلی کیف میده. نه؟

جدی جدی بخواهم یه چیزی بگم اینکه آدم بخواهد کاملا یه چیزی برای خودش بنویسه یا اینکه فکر کنه حتی یه نفر دیگه می خواهد بخونتش خیلی فرق می کنه. حس جالبیه اینم.

اسمم باحاله ولی. نه؟ :)

496C6961

خیلی خوبه. رندوم نیست ولی جالب بنظر میاد. راحت هم حفظ میشه برخلاف ظاهرش.

راستی. نگاه اسم وبلاگ کردم الان. نوشتن نویسنده های یه نوجوان :) احمقم ها. ولی خب همین باحاله. ولش کن. احتمالا(۱۰۰٪) میشه تغییرش داد ولی بنظرم همین باحاله.

خب اینطوری بگم. وبلاگ اون بنده خدارو سیو کردم. امیدوارم بنویسه بازم.

نمی تونم روی احساساتم اسم بزارم. بلد نیستم. حس می کنم باید از فکر دختر مردم بیام بیرون. فکر می کنم کار خوبی نباشه.

یکی دو ساعت پیش دوست داشتم به یه عزیزی(تقریبا) حرف بزنم. نوشت واسم جلسم. ولی خب من میدونم که همچین چیزی حداقل واسه این شخص وجود نداره. شاید رفته پارتی. به ما چه حالا.

ولی بجاش داخل فایل متن خودم نشستم با خودم بجای اون حرف زدم :) همون حرفا رو به خودم زدم و کلی ذوق زده شدم و ...

دلم واسه نور پارسال اتاقم تنگ شده. پارسال همه لامپ ها سفید بود ولی بابا گفت نور سفید ضرر داره برای چشم(جالبه)

فکر کنم ذهنم خیلی رندومه. نه؟ تازه الان خیلی متمرکز شدم مثلا. تمرکز ندارم.

در حال ترک یه سری عادت بد هستم.

هیچ دوستی ندارم. گفتم که مدرسه رو گذاشتم کنار. بعضی وقتا تلگرام رو باز می کنم. در حال باز شدن میبندم. چون یادم میوفته کسی رو ندارم. راستی.

الان یه چیزی یادم افتاد. من خودم سایت دارم :) یه سایت خفن که همه این چیزا رو می تونستم اونجا بنویسم ولی حوصله ران کردنشو ندارم. صرفا یه لاگین داخل یه سایت دیگست و یه دکمه که حوصله ندارم. بخاطر همون بنده خدا که دربارش اونجا نوشته بودم(چرت و پرت) مجبور شدم دیتابیس رو پاک کنم. اینم بگم سایت رو از اول تا آخر خودم نوشتم. با django.

در این حد بگم از قدیمی بودنم که آخرین ورژنی که کار کردم jango 3 بوده و الان فکر کنم ۵ و ۶ باشه. ۵ رو مطمئنم ولی ۶ رو نه.

وای. خیلی رندومم. دوست دارم بزرگ بشم ولی دوست ندارم.

چند ساعت پیش به یاد قدیما نشستم چند تا بازی که بازی می کردم رو نصب کردم تا بازی نکنم(درست نوشتم)

صرفا اون حس داشتنشون حس کردم بهم حس آرامش میده. نمی دونم. چرا. کلا حس جالبی دارم.

راستی. توی کلش رویال توی ۱ روز ۱۰۰۰ تا کاپ اضافه کردم .الان ۸۵۰۰ و خورده ای هستم(یا شایدم ۸۰۰۰ و خورده ای)

نمی دونم. مهم نیست. فکر نکنم کسی اینا رو بخونه. ولی جدی جدی نوشتن خیلی کیف میده. ملی فکر نکنم بتونم هر روز با حوصله بشینم اینقدر بنویسم. همین امشب فکر کنم ۲۰۰ ۳۰۰ خط توی فایلم نوشتم. منتها اونجا خط ها خیلی طولانین و منم کم کاری نمی کنم و کامل خط هارو پر می کنم. حتی تا این حد که بریک می خورن میرن خط بعدی.

خانواده خوابه. نباید به اون دختر خاص فکر کنم. تمرکزم از بین میره. باید روی اهدافم تمرکز کنم. دوست دارم بدونم. کسی واقعا تا این آخر هم می خونه؟

نه. نمی دونم. نمی دونم. هیچی نمی دونم. حوصله ندارم برای اهدافم بجنگم. ولی در کل این شکلی بگم که فرصت آخره. فرصت اول نیست.

پارسال شکست خوردم. همه چیزم از بین رفت.

غرورم. غرورم. غرورم.

به علاوه اعتماد بنفسم.

امیدم به خودم. اعتماد به نفسم. خوشبینیم.

همه چی.

شاید بگید مگه اینقدر مهم بود باید بگم آره واقعا مهم بود. فکر کنم بهتره برم بگیرم بخوابم دیگه. ۰۰:۰۰ رد شده ۳ دقیقه.

نمی خواهم روی تنظیمات وبلاگ کاری کنم. همین جوری خشک و خالی. چشه مگه. یاد اون وبلاگ قدیمی میوفتم که داخلش آموزش میزاشتم. چقدر شلوغ بود:)

بگذریم. دوست دارم به اون دختر خاص برسم(ازین به بعد هر وقت خواستم بگم این شکلی میگم :))

راستی یه فرق دیگه که اینکه آدم برای خودش بنویسه یا توی وبلاگ اینه که توی وبلاگ سعی می کنه ناشناس باشه. ولی داخل فایل واسه خودت نه. اینم حس باحالیه خودمون.

موقع سابمیت کردن قبلش از متن باید کپی بگیرم. میترسم بپره. اهمیتی نداره ولی خب.

در کل فکر کنم اون دختر خاص رو دوست دارم. شاید. دوست ندارم تمرکزم از بین بره. دوست ندارم تمرکزش از بین بره.

خلاصه بخواهم بگم در ارتباط بودیم. به دلایل منطقی دیگه نیستیم.

یه روزه. ولی دلم براش تنگ شده. ولی بجای قبل بجای فکر کردم می نویسم. اینطوری بهتره.

فردا ۷:۱۵ باید پاشم. تا ۷:۳۰ شروع کنم.

ساعت ۶ عصر edu CF هستش. اگه نمیدونید ولش کنید مهم نیست.

امممممممممممممم دلم نمیاد برم ولی خب.

خداحافظ